الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

39

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

است كه از لفظ مفهوم مىشود ، مثل جامع جميع صفات كمال كه وقتى پذيرفتيم كه « اللَّه » اسم براى آن ذات مستجمع جميع صفات كمال است ، تمام اين صفات كمال را به‌تفصيل بايد براى او ثابت بدانيم . به عبارت ديگر ، گاهى موصوفى كه وصف يا اوصافى برايش ثابت مىكنيم ، موصوفى است كه بر حسب مفهوم ، صادق بر كثيرين است و با اين ملاحظه ، اوصاف مختلف مىگردد ؛ پس در اينجا بايد وصفى بياوريم كه فردِ آن موصوف را تعيين كند . و گاهى موصوفى است كه صادق بر كثيرين نيست يا متعدّد بودن فردِ آن ، ممتنع است ؛ در اينجا وصفى كه براى او مىآوريم ، خود او را مىشناساند يا مسمّايى را كه به طور مجمل در مقام اسم‌گذارى تصوّر شده است به طور تفصيل معرّفى مىنمايد و به نحوى است كه آن موصوف ، بدون آن صفت وجود پيدا نمىكند ، مثل لفظ « اللَّه » . پس اگر در نهج‌البلاغه جملاتى نظير « الحَمدُ لِلَّهِ الَّذى لا يَبلُغُ مِدحَتَهُ القائِلونَ » يا « لا تُدرِكُهُ الشَّواهِدُ » مىآيد ، وصف مسمّى به « اللَّه » را به‌تفصيل مىفرمايد ، چون مسمّى يا « اللَّه » و وجود خارجى ، معيّن و جامع جميع صفات كماليّه است يا مفهومى است كه فردش در خارج منحصر به فرد است و احتياج به اينكه وصفى براى او آورده شود تا از افراد ديگر متمايزش سازد ، نيست ؛ علاوه بر اينكه چون چنين نيست - يعنى محال است كه فرد ديگر داشته باشد - اصلًا چنين وصفى كه او را از فرد ديگر متمايز سازد ، در او تصوّر نمىشود و بايد او را از اينكه موضوع چنين وصفى باشد ، منزّه دانست . علاوه بر اين در مثلِ جملهء « الحمد للّه » كلام تمام است و محمود ، معلوم ، ولى اگر گفتيم « الحمد للعليم القدير » يا « للسميع البصير » هرچند الف و لام عهد است ، اوّلًا محمود ، صريحاً معلوم و معيّن نيست و چون عليم و قدير مفهومش صادق بر كثير است ، هر وصفى بعد از آن بياوريم آن وصف ،